سردسته ی شورشی ها
موهایش را می برد زیر روسری اش و با یک نفس عمیق مثل آبشار شُر شُر از زبانش حرف بیرون می ریزد. هیچ کلمه ای نمانده که نگفته باشد. سرت به بزرگی کره ی زمین هم که باشد پُر از حرف می شود.
چشمهایش را می دوزد به تو و مثل تیراندازها چله ی کمانش را تا آخر می کشد و تیرش را می زند وسط دو خال ابرویت.
تو بگویی حتی یک بار پلک بزند. این دستش را می آورد زیر چانه ات تا هم ازش بترسی و هم بفهمی چه می گوید.
اگر همه کارمندها مثل او بودند کارمن زار بود. آنوقت مدیریت یعنی مَسند کاغذی، یعنی کشک.
یکی، دوتا که نیستند؛ بیست و یک نفرند. با یکی باید تند و با تَشر حرف بزنی ! با دیگری کُند و با لبخند. با یکی هم باید تند و کند را قاطی کنی تا مغزش دستورات تو را صادر کند. غیر از این باشد باید همه ی در آمد فروشگاه را بدهی! آنوقت وضع شان خوب می شود و با کفشهای نو می گذارند و می روند.
اَز این حرف ها که بگذاریم؛ با این تق و تق کفش هایش نمی توانم کنار بیایم. می آید که بدون در زدن بیاید تو و بگوید چه و چه وچه...
همه فکر می کنند مدیریت یعنی اربابی که فقط بلد است باج بگیرد. یک بار همین سرتق گفت: « همه ی جونمون رو می گیری که بخوا ی دو هزار کف دستمون بگذاری. »
این شد طرز حرف زدن؟ شما که نمی دانید؛ اَگر بگذاری چرخ به دلخواه اینها همینطور تند بچرخد؛ همه چیز چرخ می شود توی هم. آنوقت مگر من مسئول نیستم؟ با همین دست راستم قسم خوردم که ترحم و دلسوزی را قاطی کار نکنم.
یک قل دو قل بازی که نیست. اداره ی یک فروشگاه شلوغ شهراست. یعنی هم فرهنگ بساز و هم اقتصاد را سرو سامان بده! آنوقت اگر خوب بلد باشی سیاست خرج کنی همه ی آدمها و چیزها به فایده ات می شود و غمی نداری که بخوری.
این دختر خوب بلد است شیطنت کند و مشتری را جذب کند. مشتری که بی جهت دست توی جیب نمی کند. غیر این باشد طرف صاف می ایستد و توی چشمهایت نگاه می کند و می گذارد و می رود. صد بار دیگر هم گفته ام؛ مدیریت یعنی سیاست مدرن.
روزهای نزدیک سال نو است و وضع قاراش میش تر شده. درست زمانی که فروشگاه باید روی چهار چرخ بچرخد و از زمین پول استخراج کند این دخترک دوباره زده به سرش. یک زهره چشم دوای کارش است تا هم او و هم باقی بیست نفر اندازه ی شصت و سه نفر کار کنند.
همین است. بخشنامه می کنم که اضافه کاری الزامی است. کهنه کار و جدید کار ندارد. ای وای شوهرم یا ای وای برادرم یا بچه ام یا آخ و آخ طاقت کار ندارد؛ نداریم.
شاید این دختر شر و شور با کلّه بزند توی صورتم. یا چشمهایم را در بیاورد. اما چاره چیست؟ شاید هم یک طوری توانستم سیمش را از پریز برق بکشم. باید فکر کنم...، خوب است پیشنهاد یک ماه حقول کامل یک کارمند مرد را به او بدهم. حتماً از خر شیطان پیاده می شود. آخر او را چه به خر سواری!
می گوید دنبال حقوق برابر است؛ خوب این هم حقوق برابر... شما بگویید؛ همین که از چهاردیواری بیرون آمده اند از سرشان زیاد نیست؟ خوب تا بیایند با مردهایی که همه ی طول تاریخ برده وار کار کرده اند یکسان بشوند؛ زمان می برد.
خوب است. دارد می آید. آه! این بار نیزه توی دستشگرفته است. قلمش را می گویم. شاید می آید روی پیشانی ام بنویسد: آدم رزل. بارها شنیده ام که پشت سرم همین حرف را زده است.
فکر... فکر... فکر!همان پیشنهاد عالی است.
آمد؛ در نزده می آید داخل. انگار نه انگار من مدیرهستم!
صاف می ایستد و می گوید: «این همه درس نخوانده ام که حقوقم ضایع بشود. »
می گویم: ادبیات که به دردی نمی خورد.
کف دستش را نشانم می دهد و می گوید: « چرا اندازه ی سه تا مرد کار می کنم؟ »
می گویم: مگه حقوق برابر نمی خواستید؟ این هم زمین می برد؛ خوب باید تلاش کنید!
دستی به موهایش می زند و می گوید: «زن یک جوریه که نمی تونه این همه سختی رو تحمل کنه. »
می گویم: سال جدید داره از راه می رسه؛ همه اش هم که اوضاع اینطور درهم و برهم نیست. قول می دم وضع کار بهتر میشه.
دست به کمرمی گوید: «آره با ندارم و ندارم و تعدیل نیرو، قراره وضع ایده آل تر بشه. ما کارمندهای زن همیشه حسرت کار درست و حسابی توی دلمون می مونه. »
چشمهای سیاهش از کوره در رفته اند. موهای خرمایی روی پیشانی اش، خیس عرق شده است.
به خودم می گویم: چرا حتی یک بار با مهربانی با من حرف نمی زند. چرا بخاطر مرتبه ی مدیریت من یک بار غمزه نمی آید؟ اینطور باشد دیگر مجبورم اخراجش کنم.
دوباره در باز می شود و یکی یکی کارمندهای زن وارد می شوند. وای خدای من! این یک شورش دسته جمعی است.
چه کسی می گوید مدیریت کار ساده ای است؟ بیاید این سردسته ی شورشی ها را آرام کند ببینم! می بیند که کار هر کسی نیست؛ مدیریت می خواهد. یعنی سیاست مدرن.
تقدیم به شما
برچسب:
نویسنده: اهورا دهقان